دختر کوچولوئی به اتاق کار پدرش رفت و با پیدا کردن چند برگ کاغذ رنگی مشغول قیچی کردن آنها شد.پدر سر رسید و ... او را تنبیه کرد.
چند روز بعد دختر در حالی که جعبه ای در دست داشت پیش پدر آمد و آن را تقدیم پدرش کرد و گفت:((پدر جان این هدیه ی من است برای تشکر از زحمات شما!))پدر جعبه را باز کرد.داخل جعبه خالی بود.خشم پدر دوباره زبانه کشید و دختر را سرزنش کرد که چرا او را دست انداخته است؟پدر عصبانی جعبه را به گوشه ای پرت کرد.
دخترک در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:((پدر جان!این جعبه که خالی نیست.من جعبه را پر از بوسه کرده بودم و آن را به شما هدیه دادم.
من یه شکلات گذاشتم تو دستش...اون یه شکلات گذاشت توی دستم...من بچه بودم ...اون هم بچه بود...سرم رو بالا کردم...سرش رو بالا کرد...دید که منو میشناسه...خندیدم...گفت "دوستیم؟"...گفتم "دوست دوست"...گفت "تا کجا؟"...گفتم "دوستی که تا نداره"...گفت "تا مرگ!"...خندیدم و گفتم "من که گفتم تا نداره"...گفت "باشه.تا بعد از مرگ!"...گفتم "نه.نه.نه!تا نداره!...گفت "قبول.تا اونجا که همه دوباره زنده میشن...یعنی زندگی بعد از مرگ...باز هم با هم دوستیم...تا بهشت...تا جهنم...تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم"...خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا که دلت میخواد یه تا بذار...اصلا یه تا بکش از این سر دنیا تا اون سر دنیا"...اما من اصلا"تا نمیذارم"...نگاهم کرد...نگاهش کردم...باور نمیکرد...میدونستم...اون میخواست دوستیمون حتما تا داشته باشه...دوستی بدون تا رو نمی فهمید...
گفت "بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم"...گفتم "باشه.تو بذار"...گفت "شکلات...هر بار که همدیگه رو میبینیم یه شکلات مال تو.یکی مال من...باشه؟"...گفتم"باشه"...هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش...اون هم یه شکلات میذاشت توی دست من...باز همدیکه رو نگاه میکردیم...یعنی که دوستیم...دوست دوست...من تند شکلاتم باز میکردم میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مکیدم...می گفت "شکمو!...تو دوست شکمویی هستی!"...و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ...می گفتم"بخورش!"...می گفت"تموم میشه...میخوام تموم نشه...برای همیشه بمونه"...
صندوقش پر از شکلات شده بود...هیچکدومش رو نمی خورد...من همش رو خورده بودم...گفتم "اگه یه روز شکلاتات مورچه ها یا کرمها بخورن.اون وقت چیکار می کنی؟"...گفت "مواظبشون هستم"...می گفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم"..و من شکلات رو میذاشتم توی دهنم می گفتم "نه.نه!تا نداره...دوستی که تا نداره"...
یه سال...دو سال...چهار سال...هفت سال...ده سال و بیست سال شده...اون بزرگ شده...من بزرگ شدم...من همه ی شکلاتها رو خورده بودم...اون همه ی شکلاتها رو نگه داشته بود...اون امشب اومده که خداحافظی کنه...میخواد بره...بره اون دور دورها...میگه "میرم اما زود بر می گردم"...من میدونم.میره و بر نمی گرده...یادش رفت شکلات به من بده...من یادم نرفت...یه شکلات گذاشتم کف دستش...گفتم"این برای خوردنه"...یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش...گفتم "این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت"...یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش...هر دو رو خورد...خندیدم...میدونستم دوستی من تا نداره...میدونستم دوستی اون تا داره...مثل همیشه...خوب شد همه ی شکلاتهام خوردم...اما اون هیچکدومشون رو نخورد...حالا با یه صندوق پر از شکلات چیکار میکنه؟!![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|