تبليغاتX
Dream in Fact ( آخرشه )
 






 
Does Love need a Reason ?
عشق دليل ميخواد؟
 
 
Some people never understand
بعضيها هيچوقت نميفهمند
WwW.Dif.blogfa.CoM
 

Once a lady when having a conversation with her lover, asked:
يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود ،ازش پرسيد؟
Lady :
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داري؟واسه چي عاشقمي؟
WwW.DiF.blogfa.CoM
 

 مابقی مطلب رو در ادامه ی مطلب ببینید.
See This Post Continuance
 
Source : Iranian_girls AdSigns yahoogroups dot com

This post continuance|ادامه مطلب
اضافه کردن این پست به مهندس   Write Your Comment Wrote on 2009/11/18Time 7:39 PM By Mohsen Parhizkar_MaKenZi  | 
سلام. از همه ی دوستانم خواهش میکنم که لینک این پست رو بصورت جداگانه به اسم (درخواست
 
کمک) تو وبلاگ یا وبسایتتون لینک کنین. یا تو یاهو سند۲آل کنین. 
 
از شما درخواست میکنم اگر آشنایی دارید که میتونه کمکی بکنه به من اطلاع بدید. 
 
بنده  ۱۰ میلیون تومان میخوام ، ضامن هم دارم.
 
اگر کسی هست که میتونه ۱۰ میلیون تومان وام بده به من اطلاع بده.
 
بنده آماده ی کمک هاتون هستم  با لینک دادن و معرفی به دیگران و ...
 
 
 
شماره تلفن بنده : ۰۹۱۲۷۸۳۵۸۴۶ محسن  ۷ صبح ـ ۱۲ شب
اضافه کردن این پست به مهندس   Write Your Comment Wrote on 2008/1/24Time 0:7 AM By Mohsen Parhizkar_MaKenZi  | 
 
روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند
تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد.
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت.
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد.
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند.
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد.
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد.
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان ؟؟؟!!!
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند .
اضافه کردن این پست به مهندس   Write Your Comment Wrote on 2006/1/7Time 7:58 AM By Mohsen Parhizkar_MaKenZi  | 

دختر کوچولوئی به اتاق کار پدرش رفت و با پیدا کردن چند برگ کاغذ رنگی مشغول قیچی کردن آنها شد.پدر سر رسید و ... او را تنبیه کرد.

چند روز بعد دختر در حالی که جعبه ای در دست داشت پیش پدر آمد و آن را تقدیم پدرش کرد و گفت:((پدر جان این هدیه ی من است برای تشکر از زحمات شما!))پدر جعبه را باز کرد.داخل جعبه خالی بود.خشم پدر دوباره زبانه کشید و دختر را سرزنش کرد که چرا او را دست انداخته است؟پدر عصبانی جعبه را به گوشه ای پرت کرد.

دخترک در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:((پدر جان!این جعبه که خالی نیست.من جعبه را پر از بوسه کرده بودم و آن را به شما هدیه دادم.

اضافه کردن این پست به مهندس   Write Your Comment Wrote on 2006/1/2Time 1:7 PM By Mohsen Parhizkar_MaKenZi  | 

من یه شکلات گذاشتم تو دستش...اون یه شکلات گذاشت توی دستم...من بچه بودم ...اون هم بچه بود...سرم رو بالا کردم...سرش رو بالا کرد...دید که منو میشناسه...خندیدم...گفت "دوستیم؟"...گفتم "دوست دوست"...گفت "تا کجا؟"...گفتم "دوستی که تا نداره"...گفت "تا مرگ!"...خندیدم و گفتم "من که گفتم تا نداره"...گفت "باشه.تا بعد از مرگ!"...گفتم "نه.نه.نه!تا نداره!...گفت "قبول.تا اونجا که همه دوباره زنده میشن...یعنی زندگی بعد از مرگ...باز هم با هم دوستیم...تا بهشت...تا جهنم...تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم"...خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا که دلت میخواد یه تا بذار...اصلا یه تا بکش از این سر دنیا تا اون سر دنیا"...اما من اصلا"تا نمیذارم"...نگاهم کرد...نگاهش کردم...باور نمیکرد...میدونستم...اون میخواست دوستیمون حتما تا داشته باشه...دوستی بدون تا رو نمی فهمید...

گفت "بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم"...گفتم "باشه.تو بذار"...گفت "شکلات...هر بار که همدیگه رو میبینیم یه شکلات مال تو.یکی مال من...باشه؟"...گفتم"باشه"...هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش...اون هم یه شکلات میذاشت توی دست من...باز همدیکه رو نگاه میکردیم...یعنی که دوستیم...دوست دوست...من تند شکلاتم باز میکردم میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مکیدم...می گفت "شکمو!...تو دوست شکمویی هستی!"...و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ...می گفتم"بخورش!"...می گفت"تموم میشه...میخوام تموم نشه...برای همیشه بمونه"...

صندوقش پر از شکلات شده بود...هیچکدومش رو نمی خورد...من همش رو خورده بودم...گفتم "اگه یه روز شکلاتات مورچه ها یا کرمها بخورن.اون وقت چیکار می کنی؟"...گفت "مواظبشون هستم"...می گفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم"..و من شکلات رو میذاشتم توی دهنم می گفتم "نه.نه!تا نداره...دوستی که تا نداره"...

یه سال...دو سال...چهار سال...هفت سال...ده سال و بیست سال شده...اون بزرگ شده...من بزرگ شدم...من همه ی شکلاتها رو خورده بودم...اون همه ی شکلاتها رو نگه داشته بود...اون امشب اومده که خداحافظی کنه...میخواد بره...بره اون دور دورها...میگه "میرم اما زود بر می گردم"...من میدونم.میره و بر نمی گرده...یادش رفت شکلات به من بده...من یادم نرفت...یه شکلات گذاشتم کف دستش...گفتم"این برای خوردنه"...یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش...گفتم "این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت"...یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش...هر دو رو خورد...خندیدم...میدونستم دوستی من تا نداره...میدونستم دوستی اون تا داره...مثل همیشه...خوب شد همه ی شکلاتهام خوردم...اما اون هیچکدومشون رو نخورد...حالا با یه صندوق پر از شکلات چیکار میکنه؟!

اضافه کردن این پست به مهندس   Write Your Comment Wrote on 2005/12/28Time 5:28 AM By Mohsen Parhizkar_MaKenZi  | 
  POWERED BY BLOGFA.COM