تبليغاتX
Dream in Fact ( آخرشه )
 






 
WwW.DiF.blogfa.CoM
 
 
خانمها چطور نیمرو درست میکنن؟
۱-ماهیتابه را میزارن رو گاز
۲- توی ماهیتابه روغن میریزن
۳- اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنن
۴- تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن
۵- چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنن
 
 
آقایون چطور نیمرو درست میکنن؟
۱- توی کابینتهای بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن
۲- توی کابینتهای پایینی دنبال ماهیتابه میگردن و بلاخره پیداش میکنن
۳- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن
۴- توی ماهیتابه روغن میریزن
۵- توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن
۶- یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن
۷- چند تا فحش میدن
۸- دنبال کبریت میگردن
۹- با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو بر میداره
 
.
.
.
 
 
منبع : go2topic4 Adsign googlegroups dot com

This post continuance|ادامه مطلب
اضافه کردن این پست به مهندس   Write Your Comment Wrote on 2009/12/14Time 10:21 PM By Mohsen Parhizkar_MaKenZi  | 
قانون گاو
 
 
 
Ghanun Gav
گاو سرشو می‌اندازه پایین و کار خودشو انجام میده، کاری نداره کسی چی میگه! از شاخش هم استفاده نمی‌کنه، چون بهترین شاخ زن‌ها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند.

برای مثال شما قصد داری به عیادت کسی در بیمارستان بری، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "می‌تونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را می‌گیره.

 این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازی‌ها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه می‌کنند، وقتی شما بی‌توجه به همه‌ آنها کارت را آغاز کردی، اکثر آنها خود به خود کنار می‌روند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن. در کل این قانون (قضیه) در جوامعی مثل جامعه ایران که فضولی در کار دیگران امری پسندیده‌ای محسوب می‌شود بسیار کاربرد دارد.

 

ادامه ی مطلب رو هم ببینید.

منبع : got2topics4 ADSign googlegroups


This post continuance|ادامه مطلب
اضافه کردن این پست به مهندس   Write Your Comment Wrote on 2009/11/16Time 1:10 AM By Mohsen Parhizkar_MaKenZi  | 
اینجا مطلب نوشتن مثل اینکه تو بیابون شنا کنی
یا  با استوک تو خاک فوتبال بازی کنی
یا با دوست افغانیت بری دیزین
یا پیتزارو با بربری بخوری
یا ماهواره بخری تا آخوندای اونورم ببینی
یا آشغالات سر ساعت 9 بذاری دم در
یا اول نماز بخونی بعد وضو بگیری
یا بری زن معلول بگیری که از سربازی معاف بشی
یا واسه کنکور درس بخونی
یا وقتی بچه دار شدی شیرینی بدی
یا وقتی بهت سلام میکنن مثل بچه ها لپات گل بندازه
یا بری لپ لپ دخترونه بخری
یا با پیکان 45 لایی بکشی
یا وقتی میرسی پلیس راه کمربندت ببندی
یا سوار هواپیماهای ایرانی بشی
یا سی دی رو واسه سوراخش بگیری
 
دوستان عزیز من با تمام وجودم وطنم دوست دارم.هدف از این نوشته فقط مزاح و شوخی هست و قصد اهانت به کسی چیزی یا جایی رو ندارم.لطفا تفاوت طنز و جدی رو درک کنید.ممنون حالا ادامه ی مطلب بخونید که هنوز جالباش مونده.

This post continuance|ادامه مطلب
اضافه کردن این پست به مهندس   Write Your Comment Wrote on 2006/4/20Time 7:1 AM By Mohsen Parhizkar_MaKenZi  | 

اگر اشتباه نکنم دیروز بود شایدم دیروز بود آره همون امروز بود که دنبال یه چیزی می گشتم که یهو گمش کردم غافل از اینکه غفلت موجب پشیمانی است پس خونه دار غصه ی اجاره نشین یادت نره تو رو خدا نامه بده یادت نره آره یادت نره آهان مثل اینکه دارم پیداش می کنم اَه اینم که مارو گذاشته سر کار البته کارش زیادم بد نیست یه حقوق بمیر و نخوریا مریض میشی اونوقت هی غصه می خوری که چرا شکمویی کردی آخه مرض اینقدر خوشمزه بود که بخاطرش رفتی برف...و در نواحی شمالی یک جبهه فشرده و نواحی جنوبی از دریای خزر گرفته تا دریای خزر ول کرده بارش جوی این بارش ها هم که همشون جوی ان یا نمیان یا اگه میان نمیان نه یه وقت نصفه کاره نذاری یا نباید شروع میکردی یا اگه شروع کردی باید همش بخونی یه وقت فکر نکنی این مطلب سر کاریه مطمئن باش سر کاری هست، هست یا نیست مسئله که این نیست،طبق گزارشاتی که هم اکنون رسیده و هنوز لباساشم عوض نکرده ایران رفت جام جهانی دیشب در پی مذاکرات گسترده ای که شارون نه شادروان با آقای برانکو انجام داد قراره ایران در جام جهانی گل بزنه خوب که دقت می کنم می بینم مغزم داره سوت می کشه ولی بیشتر که دقت می کنم می بینم پسر همسایست که داره سوت میزنه پس من فعلا برم ببینم چی کارم داره تا من بازم بیام یه چند تا نظر بدین خواهشا اگه نشد لطفا اگه نشد خوب نشده دیگه پس فعلا بای

اضافه کردن این پست به مهندس   Write Your Comment Wrote on 2006/1/10Time 5:0 PM By Mohsen Parhizkar_MaKenZi  | 

از همون لحظه ای که با پدر مادرم وارد سالن مهمونی شدیم چشمم بهش افتاد و شور و هیجانی توی دلم به پا کرد هفته ی پیش هم توی یه مهمونیه دیگه دیده بودمش...طول سالن رو طی کردیم و روی یه سری صندلی نشستیم...دوباره نگاش کردم...درست روبروی ما بود...اینبار یه چشمک بهم زد...لبخند زدم و به اطرافم نگاه کردم...کسی متوجه ما نبود...خودم رو به بی تفاوتی زدم و مشغول گوش دادن به حرفای دیگران شدم...ولی چند لحظه ی بعد بی اختیار یه نگاهی بهش انداختم...چه ظاهر زیبا و جذاب و با نفوذی داشت...دوباره چشمک زد و هیجانم و بیشتر کرد...

والدینم حواسشون به گفتگو با بقیه بود...به خودم نهیب زدم که از فکرش بیام بیرون...باز هم متوجه صحبتهای مهمونای دیگه شدم...ولی حواسم اون طرف سالن بود...میخواستم برم پیشش ولی از پدرم و صاحبخونه خجالت می کشیدم...توی دو راهی عجیبی گرفتار شده بودم...دلم من رو به طرفش هل می داد و عقلم خجالت و آبروداری رو یادآوری میکرد...مرتب بهم چشمک میزد...دیگه طاقتم تموم شده بود...دل به دریا زدم و گفتم هر چه باداباد...بلند شدم و با لبخند به طرفش رفتم...وقتی بهش رسیدم با جرات تمام دستم رو به طرفش دراز کردم...برش داشتم و گذاشتمش توی دهنم!...به به! عجب شیرینی خامه ایه خوشمزه ای بود!

اضافه کردن این پست به مهندس   Write Your Comment Wrote on 2005/12/28Time 5:59 AM By Mohsen Parhizkar_MaKenZi  | 
  POWERED BY BLOGFA.COM